العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان شهيدان را شهيدان مي شناسند یاسین و القرآن الحکیم | مهر ۱۳۹۹
خشت473:دلنوشته درباره زیارت اربعین

"بسم الله الرحمن الرحیم"

از روز تیغ تا امروز،چهل بار آفتاب داغ بر کربلا تابیده و صحرا غمین شده اسـت.رخ بـه سوی محبوب داری و از جان درود می دهی:«درود بر تـو ای ولی خدا…درود بر تـو ای دوستدار و محبوب و برگزیده خدا،درود بر بنده خالص و فرزند بنده خاص خدا،درود بر حسین علیه السلام…فرزند ولی خدا،فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام اینک درکنار یاران مدفون اسـت و علی اکبر نزدیک ‌ترین فرد بـه اوست.

پیکر مطهر قمر بنی هاشم،حضرت اباالفضل العباس(ع) آن دورتر بـه خاک شده اسـت.هرکدام همانجا کـه موقع شهادت بر خاک افتادند.

کاروان از شام برمی‌ گردد.زینب خودش رابه گودال قتلگاه می رساند.زنان و کودکان مثل همـه چهل روز گذشته زجه می زنند.اشک‌ های فرزندان امام حسین(ع) سرازیر شده اسـت.

السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات

درود بر اسیر اندوه‌ها و کشته آب چشمان...

و اینک پس از قرن ‌ها تـو هستی کـه باید شهادت دهی.تـو کـه بـه اربعین رسیده‌ای و میخواهی با اربعینی ‌ها هم ‌نوا شوی:«پروردگارا!گواهی می دهم کـه آن حضرت ولی تـو و فرزند ولی توست.برگزیده تـو و فرزند برگزیده توست...»

این شهادت دادنی سخت اسـت.شهادتی کـه بار وظیفه‌ ات را سنگین‌ تر می کند.تـو کـه بـه مقام معرفت،هرچند معرفتی کوچک و شناختی در وسع و اندازه خودت رسیده‌ای…

تـو کـه امام و ولی و پیشوایت را شناخته‌ای،نمی توانی حتی پس از قرن ‌ها نسبت بـه این واقعه بی‌تفاوت باشی.پس می گویی:«گواهی می دهم کـه تـو بـه عهد خدا وفا کردی ودر راه خدا جهاد کردی تا هنگام شهادتت فرا رسید...پروردگارا!مـن تـو را گواه می گیرم،کـه مـن دوست آن حضرت و دوست دوستداران او هستم…»

تا آنجا کـه روز بلند می شود،ادامه می دهی و زیارت را تا آخر می خوانی:

«صلوات الله علیکم و علی ارواحکم و اجسادکم و شاهدکم و غائبکم و ظاهرکم و باطنکم.آمین رب العالمین.درود خدا بر شـما باد و بر جسم جان پاک شـما،حاضر و غایب شـما،بر ظاهر و باطن شـما…»

اجابت رابه پروردگار عالمیان می‌ سپاری.زیارتی دل چسب از راه دور یا نزدیک خوانده ‌ای و قلب را جلا داده‌ای.قبول باشد.

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

+سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹؛ *یه مسافر* |
خشت472:کوچه شهدا

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

از خیابان شهدا آرام آرام در حال گذر بودم!

اولین کوچه به نام شهید همت؛محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین…نامم را صدا زد!

گفت:توصیه ام اخلاص بود!چه کردی؟!

جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم…

دومین کوچه شهید عبدالحسین برونسی؛پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود!انگار مادر همین جا بود…عبدالحسین آمد!صدایم زد!

گفت:سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت حدود خدا… چه کردی؟!

جوابی نداشتم و از شرم از کوچه گذشتم…

به سومین کوچه رسیدم!شهید محمد حسین علم الهدی…به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند!گفت:قرآن و نهج البلاغه در کجای زندگی ات قرار دارد؟!

چیزی نتوانستم جواب دهم!با چشمانی که گوشه اش نمناک شد!سر به گریبان؛گذشتم…

به چهارمین کوچه!شهید عبدالحمید دیالمه…آقا حمید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها،بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛گفت:چقدر برای روشن کردن مردم!مطالعه کردی؟!برای بصیرت خودت چه کردی!؟برای دفاع از ولایت

همچنان که دستانم در دستان شهید بود!از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم…

به پنجمین کوچه و شهید مصطفی چمران…صدای نجوا و مناجات شهید می آمد!صدای اشک و ناله در درگاه پروردگار…حضورم را متوجه اش نکردم!شرمنده شدم،از رابطه ام با پروردگار…از حال معنوی ام…گذشتم…

ششمین کوچه و شهید عباس بابایی…هیبت خاصی داشت…مشغول تدریس بود!مبارزه با هوای نفس،نگهبانی دل…کم آوردم…گذشتم..

هفتمین کوچه انگار کانال بود!بله؛شهید ابراهیم هادی…انگار مرکز کنترل دل ها بود!!هم مدارس!هم دانشگاه!هم فضای مجازی!مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در دنیا خطر لغزش و غفلت تهدیدشان می کرد!ایثارش را دیدم…از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم…

هشتمین کوچه؛رسیدم به شهید محمودوند…انگار شهید پازوکی هم کنارش بود!پرونده های دوست داران شهدا را تفحص می کردند!آنها که اهل عمل به وصیت شهدا بودند…شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد!برای ارسال نزد ارباب…

پرونده های باقیمانده روی زمین!دیدم شهدای گمنام وساطت می کردند،برایشان…اسم من هم بود!وساطت فایده نداشت…از حرف تا عمل! فاصله زیاد بود.

دیگر پاهایم رمق نداشت!افتادم…خودم دیدم که با حالم چه کردم!

تمام شد…از کوچه پس کوچه های دنیا!بی شهدا،نمی توان گذشت…

شهدا رهبرم را دعا کنید.

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

+یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹؛ *یه مسافر* |