از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند.
خانمی گوشی را برداشت.
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست و چند سال انتظار،پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.
برخلاف تمام موارد قبلی،آن طرف خط،خانم فقط یک جمله گفت:حالا نه.می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد.قبول کرد.
گذشت.
روز موعود رسید.به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده.وارد کوچه شدند.دیدند انگار در خانه شهید مراسم جشنی برپاست.
در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد.مقدمه چینی کردند.صدای ناله همه جا را گرفت.مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد.تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت.عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید.خواست که اتاق را خالی کنند.فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.
همه رفتند.
گفت در تابوت را باز کنید.باز کرد.
گفت:استخوان دست پدرم را به من نشان بده.نشان داد.

استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت:ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است.نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش.ببین این دستِ پدر من است که روی سرم هست.نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد...
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
بی خبر از همه جا به همسرش قول داده بود ببردشان مشهد،پابوس امام رضا علیه السلام؛ساعتی بعد عراق حمله ی وحشیانه ی اش را آغاز کرد؛جنگنده هایشان آمدند ویران کردند و رفتند.برای تلافی ۱۴۰ فروند جنگنده ی ایرانی به سمت عراق حمله کردند؛خالد حیدری،از برادران اهل تسننِ ساکن مهاآباد،خلبان یکی از این جنگنده ها بود.
موقع رفتن،همسر خالد به او می گوید:پس سفر مشهد چه می شود؟
خالد می گوید:بر می گردم و می برمتان حتما.
خالد می رود به آسمان و همان روز اول جنگ شهید می شود و پیکرش باقی می ماند در عراق.بعد از ۳۲ سال بچه های تفحص پیکر او را همراه چند شهید دیگر پیدا می کنند و به ایران منتقل می کنند.
اما نقطه ی اوج ماجرا آنجایی است که از کمیته ی تفحص برای خانواده ی شهید بلیط هواپیما گرفتند و گفتند شهدا را ابتدا برای زیارت به مشهد می برند.

شهید خالد حیدری بعد از ۳۲ سال به قول خود عمل کرد…

چند روز بعد از عملیات،یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش و هر جا می رفت همراه خودش می برد...
از یکی پرسیدم:چشه این بچه؟!
گفت:آرپی جی زن بوده!
توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه؛باید براش بنویسی تا بفهمه...
گوش هایت را دادی تا ما چشم و گوشمان باز شود
چشم و گوشمان که باز نشد،هیچ...
...بماند!
.
.
.
شرمنده ی ایثارت هستیم جوانمرد

عارف کامل آیت الله کوهستانی(ره):
خدا یک علی داشت که الحمدلله آن هم امام ما شد.
عید سعید غدیر مبارک
***
سید روی تاب بود و ما هم هرچی تونستیم هل می دادیم.حسابی می ترسید.
در همین لحظه خمپاره زدن،هر دو شیرجه زدیم زمین!
سیدم از ارتفاع سه متری خودشو انداخت پایین!!!
کف دست و زانوهاش آسیب دیده بود و ناله می کرد خمپاره خورده بودم کمتر آسیب می دیدم!
شادی روح شهدای سادات صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
(وبلاگ ستارگان)
زمستان بود و دم غروب کنار جاده یک زن و یک مرد با یک بچه مونده بودن وسط راه.من و علی(شهید علی چیت سازیان) هم از منطقه بر می گشتیم.تا دیدشون زد رو ترمز و رفت طرفشون.
پرسید:«کجا می رین؟»،مرد گفت:کرمانشاه.علی گفت:«رانندگی بلدی؟»،گفت:بله بلدم!،علی رو کرد به من گفت:«سعید بریم عقب.»
مرد با زن و بچه اش رفتن جلو و ما هم عقب تویوتا. عقب خیلی سرد بود.گفتم:آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟اون هم مثل من می لرزید،لبخندی زد و گفت:«آره،اینا همون کوخ نشینایی هستن که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن.تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس.»

هفته دفاع مقدس گرامی باد.

به دختر كوچكش گفت:
رقيه جان! عمه اينا كه اومدن جلوي زهرا نياي دست دور گردنم بندازي يا
بشيني روي پاي ما! خب؟ بابايي هم صدام نزن...
***
همسر شهید باغبانی(مستندساز شهید در سوریه) می گوید:
چند روز پیش دخترم سئوال کرد: بابام کجاست؟
گفتم: رفته سرکار!!!
گفت: چرا زنگ نمی زنه، دلم برایش تنگ شده است؛ او بمن می گوید: بابا قهرمان شده عکسش
را همه جا زده اند،بهش زنگ بزن بگو بیاد عکس هاشو ببینه...
***
روز دختر
بر دختران شهيدان سيدمحمودموسوی،مهدی مولانیا،علمدار،باغباني و...
و همچنین بر آرميتا و تمام دختران شهدا و تمامي دختران باحجاب و عفيف كه
حضرت معصومه (سلام الله عليها) رو الگو قرار ميدن
مبارك باد.

یک دختر نجیب باید باحجاب باشد. شهید صادق مهدی پور
زمان شاه بود.
داشتیم با هم تو خیابون قدم می زدیم.
یه خانم بیحجاب داشت جلومون راه می رفت.
فاطمه رفت جلو و بدون هیچ مقدمهای ازش پرسید:«ببخشید خانم،اسم شما چیه؟»
خانم با تعجب جواب داد:«زهرا،چطور مگه؟»
فاطمه خندید و گفت:«هم اسمیم»،بعد گفت:«می دونی چرا روی ماشینا چادر می کشند؟»
خانم که هاج و واج مونده بود گفت:«لابد چون صاحباشون می خوان سرما و گرما و گرد و غبار و اینجور چیزا به ماشینشون آسیب نزنه.»
فاطمه گفت:«آفرین!من و تو هم بندههای خدا هستیم و خدا به خاطر علاقه اش به ما،پوششی بهمون داده تا با اون از نگاههای نکبتبار بعضیا حفظ بشیم و آسیبی نبینیم.خصوصا اینکه هم نام حضرت فاطمه(س) هم هستیم.»
بعدها که دوباره اون خانم رو دیدم،محجبه شده بود.
(شهیده فاطمه جعفریان؛شهادت:1۳۵۶ به دست ساواک)

خیلی یواشکی هایمان عوض شده است
دروغ چرا؟بعضی ها جوان که بودند یواشکی یک کارهایی می کردند...
یواشکی ساکشان را می بستند و بدون این که پدر و مادر بفهمند
با خودشان بیرون می بردند و به بهانهٔ مدرسه،جیم می شدند و می رفتند جبهه...!
قبلش یواشکی دست برده بودند توی شناسنامه و سن شان را تغییر داده بودند...
بعضی ها هم یواشکی دار و ندارشان را می دادند به فقرا،
یا کمک می کردند به جبهه...!
شب ها یواشکی از چادر یا اتاق یا سنگر می زدند بیرون و نماز شب می خواندند...!
بودند رزمنده هایی که یواشکی پوتین های بچه های دیگه رو واکس می زدند،
یا ظرف ها شون رو یواشکی می شستند...!
بودند فرمانده گردان هایی که وقتی بقیه خواب بودند،
یواشکی و بی سر و صدا،صـبح زود دستشویی ها رو طی می کشیدند و...
یواشکی های شان هم عالمی داشت...!
بی اختیار یاد این آیه می افتم که:
«رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ» (سوره نـور،آیه37)
به راسـتی چه مردانی بودند؟!
آن ها از چه می ترسیدند و ما از چه؟!
شهدا!شما که صدایتان به خدا می رسد!به او بگویید خلوت های ما را نگاه نکند...!
(معبر آسمان +)
از میان مراسماتی که در طول عمر ممکن است برای کسی بگیرند،عروسی از شاخص ترین ها است.چرا که برای خیلی ها فقط یکبار!!! اتفاق می افتد و همین می شود بهانه ای برای اینکه هر جور گناه و فسقی کنند و توجیه بیاورند:یک شب که هزار شب نمی شود...اما غافل از آنکه همین یک شب ده هزار شب و بیشتر،از سرنوشت انسان را تغییر می دهد.براستی اگر برای مراسم عروسی خیلی از ما امام عصر،ارواحنا فداه،را دعوت کنیم؛آیا رویمان می شود که در حضور آقا بسیاری از غلط های رایج در عروسی ها انجام دهیم؟!
هیهات،هیهات ...
همچنان که تمام اعمال نیک و بد ما به حضور آقایمان عرضه می گردد،از مراسمات ما هم خبر دارند.وای به حال بسیاری از ما مردم...
جوان های عزیز بدانید که اگر مراسم عروسی ما لایق باشد امام عصر،عجل الله تعالی فرجه الشریف،در شادی مان شرکت کرده و شک نکنید که به برکت حضور امام زندگی ما با برکت خواهد بود.
خوشا به حال شهید روحانی مصطفی ردّانی پور که ائمه،علیهم السلام،در مراسمش شرکت کردند.او که نامش را به تاریخ سپرد تا گمنام در بارگاه اربابش زائر باشد...
یک کارت برای امام رضا،علیه السلام،مشهد؛یک کارت برای امام زمان،عجل الله تعالی فرجه الشریف،مسجد جمکران؛یک کارت هم برای حضرت معصومه،سلام الله علیها،این یکی را خودش برده بود انداخته بود تو ضریح...
«چرا دعوت شما را رد کنیم؟!چرا به عروسی شما نیاییم؟!کی بهتر از شما...ببین همه آمدیم...شما عزیز ما هستی...»
حضرت زهرا،سلام الله علیها،آمده بود به خوابش،درست قبل از عروسی...!
(یادگاران،کتاب شهید ردانی پور)
شهدا را یاد کنید حتی با ذکر یک صلوات
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
همت همت مجنون...!
حاجی صدای منو می شنوید
همت همت مجنون...!
مجنون جان به گوشم
حاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر
محاصره تنگ تر شده...
اسیرامون خیلی زیاد شدند اخوی...
خواهرا و برادرا را دارند قیچی می کنند...
اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنند...
خیلی برادر به بچه ها تذکر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره...
عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمی ده،بوی گناه می ده...
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جان...!
فکر نمی کنم حتی هنوز نیمه ی راهم باشیم...
حاجی اینجا به خواهرا همش می گیم پر چادرتون رو حائل کنید تا بوی گناه مشامتونو اذیت نکنه
ولی کو اخوی گوش شنوا...
حاجی برادرامونم اوضاعشون خرابه...
همش می گیم برادر نگاهت برادر نگاهت...
حاجی این ترکش های نگاه برادرا فقط قلبو می زنه
کمک می خوایم حاجی...
به بچه های اونجا بگو کمکــــــــــــــــــــــــــــــ برسونند...!
داری صدا رو............
همت همت مجنون..........!
+ با تشکر از وبلاگ شهید همت
جثه ریزی داشت.مثل همه بسیجی ها خوش سیما بود و خوش مَشرَب.
فقط یک کمی بیشتر از بقیه شوخی می کرد.نه اینکه مایه تمسخر دیگران شود،که اصلاً این حرفها توی جبهه معنا نداشت.سعی می کرد دل مؤمنان خدا را شاد کند آن هم در جبهه و جنگ.از روزی که او به اردوگاه تخریب آمد اتفاقات عجیبی رخ داد.
لباس های نیروهایی که از تخریب برگشته بودند خاکی بود و در کنار ساک هایشان قرار داشت،شبانه شسته می شد و صبح روی طناب وسط اردوگاه خشک شده بود.
ظرف غذای بچههای هر دو سه تا دسته،نیمه های شب خود به خود شسته می شد.
هر پوتینی که شب بیرون از چادر می ماند،صبح واکس خورده و برّاق جلوی چادر قرار داشت...
او که از همه کوچکتر و شوختر بود،وقتی این اتفاقات جالب را می دید،می خندید و می گفت:بابا این کیه که شب ها زورو بازی در میاره و لباس بچهها و ظرف غذا را می شوره؟و گاهی میگفت:
«آقای زورو،لطف کنه و امشب لباس های منم بشوره و پوتین هام رو هم واکس بزنه.»
بعد از عملیات،وقتی «علی قزلباش» شهید شد،یکی از بچهها با گریه گفت:بچهها یادتونه چقدر قزلباش زوروی گردان رو مسخره می کرد...او زورو بود.او زوروی گردان بود.من یک شب او را دیدم که مشغول شستن لباس های بچه ها بود.وقتی من او را دیدم خیلی جا خوردم.و به من قسم داد که به کسی نگم.
شهدا را یاد کنید.حتی با ذکر یک صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
* برگرفته از کتاب «جشن پتو»

مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را.
وقتی جامعه ی ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت،مادرم گریه کن که اسلام در خطر است.
شهید سعید زقاقی

مظلومیت در سال های حماسه
دفاع مقدس به جهانیان ثابت کرد که ملت ایران،ملتی مظلوم و ستمدیده و رنج کشیده است.تاریخ کدام ملت را سراغ دارد که این گونه در مقابل امواج خصومت ها مظلوم مانده باشد و در عین مظلومیت،با کمال قدرت پایداری کند و خود را از معرکه مشکلات و سختی ها برهاند؟!ملت ایران نه تجاوز کرد و نه در جواب تجاوز دشمن،حقوق ملت عراق را پایمال نمود.ملت ایران مظلومانه و با کم ترین تجهیزات دفاعی،از کیان و نظام اسلامی خود در مقابل تجاوز نابرابر دشمن دفاع کرد و هفته دفاع مقدس،یادآور مظلومیت ها و معصومیت های ملت ایران است.
جنگ تمام نشده است...
ملتی که اهداف بلند و مقدس دارد،باید همواره آمادگی رزمی و دفاع نظامی را در برابر تهدید دشمنان داخلی و خارجی حفظ کند.امام خمینی(ره) در این باره می فرماید:«من مجدداً به همه ملت بزرگوار ایران و مسئولین عرض می کنم،چه در جنگ و چه در صلح،بزرگ ترین ساده اندیشی این است که تصور کنیم جهان خواران،خصوصاً آمریکا و شوروی،از ما و اسلام عزیز دست برداشته اند.لحظه ای نباید از کید دشمن غافل بمانیم.»
آری؛دفاع همچنان باقیست...
در عملیات فتح پنج،وظیفه ما منهدم کردن نیروهای دشمن بود.تپه را که تحویل گرفتیم،آتش تهیه سنگین عراقی ها شروع شد.نزدیک صبح،حمله عراقی ها شروع شد.چون وظیفه ما تنها انهدام بود،دلیلی نداشت آنجا بایستیم.
هوا گرگ و میش بود.موقع نماز شده بود.اما برادرها مجبور بودند که برگردند عقب.ما الله اکبر را گفته بودیم و رکعت اول را شروع کرده بودیم که یک عده گفتند:«زود باشید،معطلی دیگر جایز نیست.»
مانده بودیم که بیاییم عقب یا اینکه نماز را ادامه بدهیم.با اتکای به خدا گفتیم نماز را می خوانیم،هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
نماز را تمام کردیم و بعد برگشتیم عقب و با عنایت خداوند اتفاقی برایمان نیفتاد.[1]

رمز موفقیت در جبهه ها،توکل بود.وگرنه چطور ممکن بود نیروهای ما که به ظاهر دستشان خالی بود،در برابر دشمن،آن هم دشمنی که از همه لحاظ مجهز و از حمایت آمریکا برخوردار بود،مقاوم و پیروز باشند؟!ما بارها در خاطرات خوانده و شنیدیم که نیروهای ما حتی گاهی چند شب و روز نه خواب و نه خوراک داشتند،ولی با این وجود از لحاظ روحی با منبع لایزال چنان در ارتباط بودند که دشمن از آنان می ترسید.و این توکل با حضور قلب در نماز و توجه به نماز اول وقت حتی در سخت ترین شرایط نمود بیشتری داشت.
نیروهای ما،چه آنانکه رفتند و شهید شدند و چه آنانکه ماندند و گرمی بخش جان شدند،نمونه واقعی «حسبنا الله و نعم الوکیل» بودند...کاش بیاموزیم.
(یه مسافر)
1.برادر سید سعید نوربخش-برگرفته از کتاب پیشانی سوخته

ای کاش حاج همت بودی امروز،نزدیک انتخابات است
ای کاش بودی تا برایت ستاد می زدیم...
رنگ خاکی را دست بند و شال گردن می کردیم می انداختیم روی دوشت...
با یک چفیه و عکس انتخاباتی می شدی کاندیدای اصلح
شورای نگهبان تو را ندیده تایید می کرد،کسی را که خدا تایید کرده مگر می شود بنده اش قبول نداشته باشد؟!
بیا و احساس وظیفه کن،تو هم مثل خیلی ها شعر و شعار تعریف کن...
از خاطرات جنگ بگو؛از هم رزم هایت بگو
فخر بفروش که در فلان عملیات بودی و فلان فرماندهی برای تو بود...!
بگو فلان درصد جانبازی داری و ترکش های بدنت چه وفا دارند...!
می دانم از این حرف ها بلد نیستی،تو صاف و خاکی هستی مثل لباست
چفیه اگر می اندازی برای خداست نه خلق او،برای ریا و ریاست نیست...!
بیا و کاندیدا شو،این انتخابات احساس وظیفه کن؛بیا و بگو یک روز جنگ شد و مرد میدان شدی...
بیا بگو امروز اگر بودی باز چفیه می انداختی و می آمدی
بیا بگو برای تو فرقی بین صندوق مهمات و صندوق رای نیست...هرجا حرف امام باشد تو آنجایی...
فرقی ندارد امام خمینی یا امام خامنه ای...
بیا بگو این روزها صدای خمپاره ها بیشتر شده است؛بگو خون به دل امام می کنند؛بدتر از جام زهر می دهند این نانجیب ها...
بیا بگو حاج همت،پشت بی سیم صدایت ضعیف است...!
بیا بگو اگر بودی تاریخ جنگ را برای خودت نمی نوشتی
بیا بگو تا حرف در دهانت نگذاشته اند...!
بیا بگو که اینجا خیلی ها از ترکش های نخورده ناله می کنند...
بیا بگو میزان اعمال را با کارت و گزارش می نویسند...
بیا و بگو که بسیجی میدان را خالی نمی کند؛بیا بگو حرف امام نباید زمین بماند!
امروز اگر اینجا بودی...به همرزم هایت رای می دادی؛به پلاک های گمنام رای می دادی؛به بسیجی های گمنام رای می دادی؛بگو اگر اینجا بودی به شهادت رای می دادی...
به شهید خرازی ها؛به باکری ها؛به زین الدین ها؛به کاظمی ها...اصلا به امثال خودت رای می دادی...
تو مگر چه کم از کاندیدا های دیگر داری؟!
ریاست جمهور...مرد می خواهد،نه ادعا؛درد می خواهد،نه دلیل
ترکش های تو،برای تایید شدنت کافی است...!
نیاز به بنیاد شهید ندارد...!
کارت فعال هم نمی خواهد...!
شورای نگهبان هم تو را تایید نکند،نزد خدا تایید شده ای...!
امروز اگر بودی...انقلاب و میدانش تنها نمی شدند
خیابان های تهران را بوی عطر لباست پر می کرد...!
بیا همت؛همتی کن
به امثال تو نیاز دارد این انقلاب
اینجا مرد می خواهد؛یکی مثل تو...
بیا حاج همت
تو هم مثل خیلی ها احساس وظیفه کن...!
+ با تشکر از وبلاگ سنگر کوچک من
«من در سنگر هستم.
در دل سنگر خدا سخن می گویم.این خانه کوچک،این سنگر،این گودی در دل زمین،این گونی های درهم تکیه داده شده،پر از حرف است.فریاد است.غوغاست.من به یاد انس علی ابن ابی طالب با تاریکی شب و تنهایی او می افتم.او با این آسمان و ستاره سخن می گفت.سر در چاه نخلستان می کرد و می گریست.راستی فاصله اش با من زیاد نیست.از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا بیست کیلومتر است.در این خانه کوچک که انتخاب کرده ام،روزها،لحظات به گونه ای می گذرد و شب ها به گونه ای دیگر.روزها با خود در تنهایی سخن می گویم و با دوستانم در جمع نماز جماعت.در لحظاتی که اسلحه بر دوش دارم،به فکر شمشیر علی ابن ابی طالب -ذوالفقار- می افتم.به فکر اسلحه ابوذر می افتم و دست پرتوان او.خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان.گاهی این تصور غلط به ذهنم می آید که همه چیز تکرار می شود و عادت را احساس می کنم،اما زندگی در این خانه کوچک که قلب پرطپش است،یک دل خاکی است،در زمین خدا.در متن پاکی نمی تواند تکرارپذیر باشد،زیرا لحظاتی با خدا سخن می گویم و لحظاتی و ساعاتی را با شهدا و زمانی به خود می اندیشم و زمانی به خمینی،روح خدا و به مردم و فضای پرغوغای راهپیمایی و لحظه ای هم...آری،تنهایی موهبتی است الهی.در تنهایی از تنهایی بدر می آییم.در تنهایی به خدا می رسیم.در این خانه محقر،در این خانه فریاد و سکوت،در این خانه سرد و گرم،سردی زمستان،گرمای خون،خانه نمناک و شیرین،خانه ای بی شکل،ولی زیبا،خانه ی کوچک و با عظمت،به کوچکی قبر و عظمت آسمان...»

- به خود بنگریم در کجا هستیم و افکارمان تا چه حد به افکار این شهید نزدیک است؟!
- این دست نوشته حسین علم الهدی از دفترچه یادداشت او استخراج شده است.وقتی پیکر او را پس از 16 ماه (عملیات بیت المقدس) در دشت هویزه پیدا کردند،این دفترچه یادداشت به همراه نهج البلاغه و قرآن در جیبش یافتند.
- برگرفته از کتاب سفر سرخ؛زندگینامه شهید سید حسین علم الهدی.
شهدا را یاد کنید.حتی با ذکر یک صلوات
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
قبل از دوره عملیات والفجر مقدماتی،در پادگان دوکوهه بودیم.آن موقع،هنوز حسینیه شهید «حاج همت» ساخته نشده بود و نماز جماعت در میدان صبحگاه برگزار می شد.ساختمانی که گردان ها در آن مستقر بودند،با میدان صبحگاه فاصله زیادی داشت که آسفالت هم نشده بود.وقتی که باران می بارید،تمام این مسیر پر از گودال،از گل و لای انباشته می شد.
در تاریک روشن صبح، وقتی این مسیر را طی می کردیم تا در نماز جماعت شرکت کنیم،روزی نبود که در چاله ایی نیفتیم و پاهایمان در گل فرو نرود.اما هیچ کس به خاطر این سختی ها از نماز شانه خالی نمی کرد. هیچ کس به خاطر دوری راه،ناهمواری راه،سرمای هوا،گرمای هوا یا از این قبیل مسائل از نماز غافل نمی شد.
حالا هم باید از اینها درس بگیریم.از معنویت بچه های جبهه که برپاداشتن نماز،اصل هدفشان را تشکیل می داد.وقتی برپایی نماز در زندگیمان هدف باشد و صرفاًًً یک عادت روزانه نباشد،دیگر هیچ عاملی بازدارندۀ آن نیست.
از معنویتی که در جبهه ها حاکم بود،هرچه گفته شود باز هم کم است.همان موقعی که در پادگان دوکوهه بودیم،در ساختمانی که گردان ها در آن مستقر بودند،در هر طبقه دو اتاق بزرگ وجود داشت.در این اتاق ها هر کدام یک گنجه بزرگ بود که پتو ها را در آن می چیدند.شب ها که پتو ها را بر می داشتند،گنجه ها خالی می شد.برادری بود به اسم «باقری»،که بعداً به درجۀ رفیع شهادت نایل شد.ایشان شب ها داخل یکی از آن گنجه ها می رفت و به راز و نیاز و نماز شب می پرداخت؛با وجود اینکه می توانست در اتاق خودش یا در بیرون از گنجه نماز شبش را بخواند.
هرکسی در اتاق خودش یا در گوشه ای خلوت به عبادت می پرداخت،اما ایشان به خاطر اینکه نمی خواست خودنمایی کرده باشد،تنهایی به راز و نیاز می پرداخت.هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که داخل گنجه کسی مشغول خواندن نماز شب باشد.ما هم بعد ها بود که این را فهمیدیم.
ایشان در لحظه ای هم که به شهادت رسید،به حالت سجده افتاده بود.تیر به سر ایشان خورده بود و به حالت سجده روی خاک افتاده بود. 
شهدا را یاد کنید.حتی با ذکر یک صلوات
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
"برگرفته از کتاب پیشانی سوخته"

یادش به خیر آن روزها را...
روزگاری که عشق به خدا در قلب ها می جوشید.روزگاری که در مقابل عمل،اخلاص موج می زد.ارزش ها با ارزش های الان فرق داشت.کسی به فکر درجه و مقام نبود.تلاش همه سبقت گرفتن در خوبی ها و جلب رضای خدا بود نه جلب رضای بنده خدا.
یادش به خیر...
روزگاری که امر به معروف و نهی از منکر صفایی داشت.دروغ،غیبت،تهمت،دزدی،حرام خواری،اسراف،ریا و...جایی نداشت.حرف امام حجت بود.
یادش به خیر...
بچه هایی بودند که بدون غسل شهادت از خانه بیرون نمی آمدند.صورتشان رنگ تیغ ندیده بود.تا صدای اذان برمی خواست در حال تکبیر بودند.
یادش به خیر...
بسیجی آن روزگار وارث کربلا بود و مقتدایش امام حسین(ع).بسیجی آن روزگار شب ها در فراق مولا می نالید و روزها با دشمن تا دندان مسلح می جنگید.بسیجی آن روزگار کربلا نرفته بود ولی کربلایی بود.
یادش به خیر...
همه عاشقانه و خالصانه به مدرسه عشق؛بسیج؛آمده بودند و درس شهادت و رشادت را آموخته و در جبهه ها پیاده کردند.فارغ التحصیلان بی نام و نشانی که در جنّّّّّّت سکنی گزیدند.
مجاهدان تربیت یافته در مکتب عاشورا که دفتر تشکل لشگر مخلص خدا را با خون خود امضا نمودند.
بسیجی...
بسیجی کسی است که شور و شعور را در هم آمیخته و پیوندی ناگسستنی با مولای خوبان دارد که در قالب زمان محدود نشده و همچنان ادامه دارد.تا زمانیکه کشور محتاج امنیت است حضور بسیج و بسیجی لازم و ضروری است و هیچ کشوری در هیچ زمانی بدون امنیت نمی تواند به حیات خود ادامه دهد.
بسیجی نیرویی کارآمد و سرمایه ای گرانبها برای اسلام و انقلاب و کشور است که باوجود آن،کشور از گزند دشمنان مصون مانده و راه های ترقی و پیشرفت با سرعتی بیشتر طی می شود و هرکس این نیروی عظیم را انکار کند در خرد و یا صداقت او باید شک کرد.
بسیجی تیری آتشین به قلب دشمنان اسلام و انقلاب است که همیشه و در هر حال بیدار است.
بسیجی با توأم...
بسیجی بودن لیاقت می خواهد.هرکسی که امروز بسیجی آقا امام خامنه ایی نباشه،فردا هم بسیجی آقا امام زمان(عج) نیست.بیاییم یک تلنگر به خودمان بدهیم و با تأسی از بسیجیان راستین انقلاب و اسلام،آنگونه باشیم که آقا می خواهند:بابصیرت،مخلص،فداکار،عاشق،باولایت،متخلّّّّق به اخلاق الهی،صادق،درستکار،صاف و ساده،بی ریا،باتقوا و...

وبلاگ ساقی میکده نوشت:
امام خمینی(ره):تاریخ اسلام،جز یک برهه از صدر اسلام جوانانی مثل جوان های ایران ما سراغ ندارد و ملّّّتی مثل ملّّت ایران در تاریخ ثبت نشده است.
سیّّّّد شهیدان اهل قلم،آقا مرتضی آوینی:راهیان کربلا را بنگر.آنان در بال فرشتگان و در فضایی آکنده از تسبیح و سلام و صلوات و بوی گلاب و دود اسفند و در زیر بارانی از نُُُُُقل و نبات و در پناه سورۀ توحید و دعای خیر امام و امّّّّت و فرشتگان به سوی جبهه ها روانند تا دنبالۀ ی باطل را قطع کنند و ریشۀ ی شجرۀ ی خبیثۀ ی فتنه برکنند و جهان را آمادۀ ظهور مولایمان سازند.
و حالا نوبت ماست در فضایی آکنده از گناه و سیاهی و غربت و بوی نفاق و دود سیگار برگ پادشاهان رسانه و زیر بارانی از هجمه و شبهه و در پناه سورۀ والعصر و دعای خیر امام خامنه ای و امّّّّّت شهید پرور و پدران و مادران شهدا و فرشتگان در شهر آلوده به گناه به سوی جبهه ای سخت و در جنگی نرم روان شویم تا دنبالۀ ی باطل را قطع کنیم و ریشۀ ی شجرۀ ی خبیثۀ ی فتنه را برکنیم و جهان را آمادۀ ظهور مولایمان سازیم.ان شاءالله
نقل از "مجله آشنا،شمارۀ 170"
هر نیرویی که می رفت جبهه،با اولین مسأله ای که برخورد می کرد،نماز بود.آنجا فاصلۀ بچه ها با خدا خیلی کم بود.نمازی که برگزار می شد،باروح بود،صفا داشت و همیشه سروقت.نیم ساعت قبل از اذان صبح می دیدی همه بلند شده اند تو چادرها و اتاقها و آماده اند برای نماز.کسی را پیدا نمی کردی که خواب مانده باشد.همه زده بودند بیرون،رفته بودند سراغ کار خودشان.آنهایی که اهل نماز شب بودند،توی حسینیه یا بیابان برای خودشان گودال قبر مانندی کنده بودند،می رفتند سراغ راز و نیاز خودشان.
حتی وقتی می خواستند اردوگاه بزنند،قبل از آنکه چادرها برپا شود،همه فکر این بودند حسینیه کجا باشد.خط بچه ها مشخص بود.می دانستد هدفشان چیست.همه چیزشان برای خدا بود.برای همین هم از نماز شروع می کردند.نماز،قدم اول و مهمترین قدم.
در عملیات والفجر مقدماتی عده ای از بچه ها که زخمی شده بودند،مانده بودند بین خط خودمان و دشمن.مدتها بعد از عملیات،شهید «همت» بچه های کادر لشگر را جمع کرده بود و صحبت می کرد برایشان:
«زمانی که بعد از عملیات والفجر یک،برادران رضایی،رفیق دوست و صیاد شیرازی برای ارائه گزارش عملیات رفته بودند خدمت حضرت امام(ره)،برادر رفیق دوست این اتفاق را برای حضرت امام(ره) تعریف می کند و توضیح می دهد که چه طور این بچه ها یک هفته همان جا مانده بودند بدون آب و غذا و خودشان را با علف سیر می کرده اند. حضرت امام(ره) این را که می شنوند،می گویند دست ملائکةالله بالای سر اینها بوده.بعد برادر رفیق دوست دوباره توضیح می دهد که بچه هایی که رفته بودند اینها را بیاورند،صدای اذان می شنوند.می روند طرف صدا.می بینند بچه های زخمی توی کانالی افتاده اند و با همان حالی که داشتند،نماز آن قدر برایشان اهمیت داشته که به جا آوردن آن را واجب تر از هر چیزی می دانستند.در اینجا حضرت امام(ره) می گویند اینها خود ملائکةالله بوده اند.»
و این تعبیر زیبا و ارزشمند حضرت امام(ره) است دربارۀ کسانی که یک هفته،گرسنه،تشنه و زخمی توی کانالی افتاده اند و با این حال نمازشان فراموش نمی شود.[1]

پ.ن:
1-برادر هادی قیومی-گردان حمزه،لشگر27حضرت رسول(ص).
برگرفته از "پیشانی سوخته"
حسین چوپانیان(1) بین بچه ها معروف بود.همه می شناختندش.به خاطر نمازهایی که می خواند،شده بود ضرب المثل.موقع رکوع،سجود و قنوت طمأئینه ای در حرکاتش بود که بی اختیار هرکسی را مجذوب می کرد.انگار که یک سایه داشت نماز می خواند.حرکاتش طوری بود که همه حظّّ می کردند از نمازش.

در عملیات کربلای پنج،پشت خاکریزی برای خودمان سنگر کنده بودیم؛سنگرهایی که یک نفر به زحمت می توانست در آن دو زانو بنشیند.آتش سنگینی هم رو سرمان می ریخت.همین طور پشت سرهم گلوله های توپ و خمپاره بود که فرو می آمد دور و برمان.یکی می خورد بیست متری،آن یکی پنجاه متری؛بعضی ها هم درست می خورد چند متریمان.تمام تنم شده بود پر از خاک.دهانم خشک شده بود.همه را دود و غبار و گرد و خاک فرا گرفته بود.بوی باروت در فضا موج می زد.فشار عجیبی به بچه ها وارد می شد.در هر ثانیه شاید یکی دو انفجار روی می داد.مخمصۀ غریبی بود.مضطرب شده بودم.نمی دانستم باید چکار کنم.هر جا نگاه می کردم گرد و خاک بود و انفجار.حال عجیبی داشتم.توی همین هول و ولا بود که نگاهم افتاد به چند سنگر آن طرفتر.حسین ایستاده بود به نماز.دستهایش را گرفته بود جلوی صورتش،رو به آسمان.توی آن شلوغی و گرد و خاک،انگار نه انگار.حتی به انفجارهای اطرافش هم توجه نداشت.همۀ حواسش معطوف به نمازش بود.از خودم خجالت کشیدم.سرم را انداختم پایین.
یکهو احساس کردم که آرام شده ام.همۀ اضطراب و وحشتم رفته بود؛طوری که انگار مسکّّّّّّنی بهم تزریق کرده باشند.ناخودآگاه لبهایم جنبیدند:«الا بذکر الله تطمئن القلوب»
فهمیدم که یاد خدا در هر شرایطی می تواند انسان را آرام کند و به او آرامش دهد.این را شهید چوپانیان با نمازش به من آموخت.(2)
شهداء را یاد کنید.حتی با ذکر یک صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
پ.ن:
1-ایشان بعدها در سن هیجده سالگی به شهادت رسیدند.
2-برادر مهدی کرم-گردان مالک اشتر،لشگر27حضرت رسول(ص).
منبع:"پیشانی سوخته"
در عملیات کربلای پنج،ما در واحد تعاون بودیم.امام جماعت ما طلبه جوانی بود به اسم حاج آقا «آقاخانی».از بچه های جوادیه بود.ما قبل از عملیات کربلای پنج با ایشان آشنا شدده بودیم.روحیه عجیبی داشت.در حین عملیات،ایشان جنازه شهدا را به عقب منتقل می کرد.طنابی به کمرش می بست و سر دیگر طناب را به کمر شهدا؛و آنها را به عقب منتقل می کرد.در شرایطی که گلولۀ مستقیم تانک می آمد.در یکی از این آمد و رفتها،بر اثر اصابت گلولۀ مستقیمِِ ِتانک،سر ایشان از بدن جدا شد و به شهادت رسید.
یکی از برادران روحانی تعریف می کرد که در لحظه ای که سر ایشان از بدن جدا شد،من بالای سر جنازه ایشان رفتم و دیدم از تن بی سر ایشان این صدا بلند شد:«السلام علیک یا اباعبدالله(ع)»
وقتی این صدا را شنیدم،تنم به لرزه افتاد.
خود من هم هروقت به فکر این قضیه می افتم،بدنم به لرزه می افتد.
من تمام این معنویت و تقدس را جز در ارتباط با نماز که ارتباط روحی و معنوی با پروردگار یکتاست،نمی دانم.
برگرفته از کتاب "پیشانی سوخته"
شهید طیب حاج رضایی
من در زندگی خلاف های زیادی کرده ام ولی هرگز حاضر نیستم به خاطر چند صباحی بیشتر زیستن دامان مرجع تقلیدی را لکه دار سازم

شهید طیب حاج رضایی را حر انقلاب لقب دادند. زیرا از لشکر یزید به زیر بیرق امام حسین پناه برد.او در دل عشق حسین را داشت.در اواخر سال 1341 و اوایل 42، طیب دچار تحول درونی شد و بارها دوستان و آشنایان از دهانش شنیده بودند که گفته بود: «خدایا پاکم کن، خاکم کن»
آن قدر شر بازی درآورده بود که همان 18 سالگی تبعیدش کردند بندرعباس .از تبعید که برگشت دیگر نمی خواست دعواهای الکی کند.حجره ای در خیابان انبار گندم گرفت و شروع کرد به کاسبی بعد هم رفت در صنف میوه و تره بار و آن قدر رشد کرد که شد سلطان موز ایران.
بزرگترین هیآت تهران رو راه انداخت .جنوب شهر بیشتر توسط او و رفقایش اداره می شد تا شهرداری و اینها .
بابت کودتای 28 مرداد و شرکت طیب به نفع حکومت ، به او نشان شماره 2 رستاخیز داده بودند.گرچه هیچ نفوذی در حکومت نداشت وسیاسی هم نبود ....مسئول بیمارستان مادر ولیعهد شد .قرار بود بگویند ولیعهد در میان مردم به دنیا آمد . طیب همه جا را چراغانی کرد و یک ریال هم از دولت نگرفت.
بعد یک روز دیدند طیب دارد سر نصیری ترسناک ترین مرد امنیتی شاه ، همان که رئیس ساواک شد داد می زند.گویا نصیری خواسته بود در کارش دخالت کند و او مانع شده بود... وقتی شاه می خواست بیاید ، طیب
جلوی شاه سینی اسفند را داد به نصیری و گفت بیا خودت دنبال شاه برو و اسفند دود کن . شاه هم پیگیر قضیه شد و از طیب بابت رفتار بد نصیری معذرت خواهی کرد.
بحث افتاد بین لوطی که کی از همه لات تر است ؟ یکی گفت طیب ، چون طیب تنها کسی است که لقب ندارد؛طیب حاج رضایی بیشتر از همه حبس رفته ، از همه بیشتر دعوا کرده ، از همه بیشتر سفره انداخته ، از همه بیشتر دست توی جیبش کرده و از همه بیشتر پول میز حساب کرده .معروف بود اگر پول میزش رو حساب می کردی زنده نمی ماندی...
بعد هم وقتی فهمید امام را گرفته اند ، همه را جمع کرد و رفت میان مردم و مشارکت کرد تا 15 خرداد همان شود که شد .بعدش هم بگیر و ببند و شکنجه. قرار شد حرف هایی راجع به امام بزند تا آزاد شود.او هم نگفت و اعدام شد.آزاده بود و آزاد شد. وقتی ازش خواستند تا بگوید امام به او پول داده تا بلوا راه بیندازد ، گفته بود "باید ببینمش ". وقتی آوردنش پیش امام ، یک نگاهی به امام انداخت و بعدها گفت "انگار پسر امام حسین (ع) را دیدم ". به هر حال او این دروغ را نگفت و تاوانش را هم داد. با تیر باران طیب ، درس های طلبه های قم ، اصفهان و تبریز به خاطر مرگ او تعطیل شد.خانواده طیب بعد از انقلاب،قاضی دادگاه را بخشیدند.