العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان شهيدان را شهيدان مي شناسند خشت سوم: گفت و گو
خشت سوم: گفت و گو

شب جمعه بود، گفت و گویی در لحظات ناب،

وارد شدم با گریه،با دستانی خالی از حسادت و قلبی تهی از سلامت،

گفتم: کیستی؟

گفتا: اَلمهدِیُ طاوُوسُ اَهل ِالجَنَّة

گفتم: چه زیبا پاسخ می دهی،

گفتا: اَنَا بْنُ الدَّلائِلِ الظاّهِرات.

گفتم: ای جان فدایتان؛متاعی که هر بی سروپایی دارد،

گفتا: اََََللّهُمَّّّ وَ ال ِمَنْ والاهُ وَ عاد ِِمََنْ عاداهُ.

گفتم: مولا جان!می خواهم شیرینی وصال را بچشم،

گفتا: تا تلخی فراق نچشی به شیرینی وصال خرسند نگردی.

گفتم: می خواهم محبوب حق تعالی شوم،

گفتا: تا ترک لذات خیالی نکنی محبوب حق تعالی نشوی.

گفتم: می خواهم کارهایم رنگ خدایی داشته باشد،

گفتا: اگر دائم الحضور باشی کار خدایی کنی.

گفتم: در مشکلات،غوطه ورم،

گفتا: کلید حل مشکلات،تضرع در نیمه شب است.

گفتم: افضل اعمال کدامین است؟

گفتا: به فرمودۀ جدم انتظار.

گفتم: پایانمان چه می شود؟

گفتا: الْعاقِبَة ُلِلْمُتَّقینَ.

گفتم: عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَ لا تُری،

گفتا: غبار را پاک کن تا ببینی.

گفتم: کی می آیی؟

گفتا: اِذا قَََضیْ اَمْراً فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونْ.

گفتم: یا وََجیهاًًً عِنْدَ اللّه اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّه،

گفتا: اِنّّا غَیْرُُ مُهْمِلینَ لِمُرْ اعائِِکُمْ وَ لاناسینَ لِذِکْرِکُمْ.

+جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷؛ *یه مسافر* |