(در قیامت موقع دادن نامه ی عمل چه اتفاقی می افتد؟!)
پیامبر(ص) فرمودند:«در قیامت هنگامی که نامه ی اعمال انسان به دست او داده می شود،عده ای می گویند:چرا کارهای خوب ما در آن ثبت نشده است؟(به نظر شما اعمال خوب این عده چه شده است؟!)به آنها گفته می شود:خداوند نه چیزی را کم و نه چیزی را فراموش می کند،بلکه کارهای خوب شما به خاطر غیبتی که کرده اید از بین رفته است.
در مقابل،افرادی،کارهای نیک فراوانی در نامه ی عمل خود می بینند و گمان می کنند که این پرونده از آنان نیست،(آیا گمان این عده درست است؟!به آنها چه جوابی می دهند؟!)به آنها می گویند:به واسطه غیبت شدن،نیکی های کسی که شما را غیبت کرده،برای شما ثبت شده است.» [بحار،ج72،ص259]
(به راستی چقدر مراقب زبان مان هستیم تا مرتکب این گناه کبیره نشویم؟!همه ما می دانیم غیبت،گناه کبیره ای است که سبب نابودی اعمال خوب ما می شود؛ولی چرا دست از غیبت بر نمی داریم؟!واقعا چرا در لحظه غیبت کردن یا شنیدن آن،حضور خدا را نادیده می گیریم؟!اصلا مگر غیبت همان نافرمانی خدا نیست؟!پس چرا به این نافرمانی کردن راضی هستیم تا خسران اخروی را بر خود بخریم؟!)
خداوند در سوره حجرات،آیه12 به این مطلب اشاره می کند.آنجا که می فرماید:
«ای کسانی که ایمان آورده اید!از بسیاری گمان ها دوری کنید،زیرا بعضی گمان ها گناه است.و (در کار دیگران) تجسّس نکنید و بعضی از شما دیگری را غیبت نکند،آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟(هرگز) بلکه آن را ناپسند می دانید و از خدا پروا کنید،همانا خداوند توبه پذیر مهربان است.»
شخصی دانا دیگران را نصیحت می کرد:
به آنان گفت:اگر می خواهید گناه کنید به جایی بروید که کسی شما را نبیند.
روز دیگر پرسید:کدام یک از شما به نصیحت من عمل کرد و در جایی که کسی نبود مرتکب گناه شد؟!
جوانی بر خاست و گفت:من جایی که کسی نباشد نیافتم تا گناه کنم.هر جا رفتم خدا را حاضر دیدم،پس دست به گناه نزدم.
از آیت الله بهجت پرسیدند:کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید؟!
فرمود:لازم نیست کتاب باشد،یک کلمه کافی است:خدا می بیند.
به راستی چه می شد همیشه خدا را ناظر بر اعمال خود بدانیم؟!
واتَّقوا اللهَ ربَّکُم
نمی دانم چه باید بگویم و این بار به چه بهانه ای تو را بخوانم؛
خدای من!ای کاش این توان را داشتم که فریاد برآورم که چه هستم و چه بودم؛
ای کاش می توانستم بگویم بین من تا خود ِِِمن خیلی فاصله افتاده؛
خدایا!ای کاش می شد بگویم که از چه مهلکه ای مرا نجات دادی و چگونه در طی ایام و زمان باز به گونه ای دیگر در این دام گرفتار شده ام؛
آری؛خدای من!مثل کودکی که به هر بهانه ای گریه و ناله سر می دهد تا مادرش او را یکبار دیگر دراغوش بگیرد این روزها بی تابی می کنم؛
خدای من!خسته شده ام از این همه حیرانی و سرگردانی؛
خدای من!نمی دانم به کدامین ذکر با تو دلخوشم که توقع نگاه کریمانه ات را برای بار دیگر دارم؛
آری؛خدای من!بد از میان بدترین هستم؛
آری؛من بد قول ترین و بد عهد ترین بندگانت هستم؛
آری؛من بی توجه ترین بنده ات به تمام عنایاتت هستم؛
اما خدای من!بگذار این را یکبار دیگر برای خودم تکرار کنم که من چه بودم...بگذار یکبار فریاد بزنم ای مردم من
.
.
.
.
.
اما نمی دانم شاید خودم هم می ترسم؛
خدایا!تو خود می دانی هنگامی می خواهم در محضر بزرگان و اولیاء و مقربان درگاهت برسم سر به آسمان بلند می کنم و از تومی خواهم یا ستارالعیوب؛
اما هیچ نگران نیستم زمانی که در گناهی غرق گشته ام؛
تو مرا چگونه خواهی یافت در آن زمان؟!
آری؛نهایت مهربانی ات مرا گستاخ می کند که از غضب و عقوبت تو نگران نباشم؛
خدای من!می دانم بارها و بارها تویه کرده ام و هر بار هم...؛

اما شاید ذکر من همین باشد که هرگاه از تو دور شدم باز به سویت بشتابم و از حضور در حریم محبتت سرمست شوم؛
و خوب می دانم از بسیاری از گناهان در خلوت خویش چشم نپوشیدم؛
اما هیچ لحظه ای برایم ماندگارتر و و شیرین تر از اولین ذکرهای استغفار،در آن اولین شب آشنایی مان نیست؛
شاید دیگر هیچ وقت چنان شب و آن روزهایی برایم تکرار نشوند و شاید عمرم به شب جاودانه زندگی ام نرسد؛
اما باز تو را می خوانم و باز برایت ذکر می گویم و باز به سوی تو می شتابم تا زمانی که بشنوم که ندایی مرا می خواند:
ارجعی الی ربک.. ارجعی ،ارجعی؛
خدای من!بند را در دستانم و زنجیر سوزان را به پاهایم حس می کنم؛
خدای من!نهیب شعله های آتش را می بینم که درانتظار ورود من هستند؛
خدای من!مگر می شود تو صدایم را نشنوی؛
خدای من!مگر می شود اشک هایم را نبینی؛
ای همه بهانه وجود و زندگی ام؛تنها به به ذکر با تو دلخوش دارم؛
و خود می دانی که هیچ ندارم جز انتظار بنده ای که خود او را خواندی و خود او را طریق هدایت نمایاندی و خود او را از این همه فاصله به میانه راه هدایت کردی؛
در گوشه ای از این راه با تنی زخمی از اصابت تیرهای عصیان و روحی خسته از این همه تاریکی و تنهایی به دوردست ها می نگرم تا سوارت را بفرستی که بیاید و مرا با خود به سفینه النجاة برساند؛
شاید این نوری که می آید اوست و شاید هم نباشد؛
نمی دانم کی می آید؛
اما من با همه این دردها و سیاهی های روح خسته ام چشم به راهم؛
می دانم که تو برای بار دیگر مرا می پذیری اما نمی دانم آیا من...؛
در این ماه عزیز این حقیر را از دعای خیر بی نصیب نگذارید.

استغفار کن.خدا غفور و رحیم است.استغفار کن که خدا بنده ایی که مدام اقرار به گناهان خود کند،را سخت دوست دارد "انََََّّّّ اللهَََََ یُُُُحِِِِبُّّّ التََّّّّّوابین"...چرا که اوج احساس حقارت همینجاست...وقتی که دو دست خالی ات را به پیشگاه خدا عرضه می کنی...نگو من گناهی انجام ندادم که طلب آمرزش کنم...!!!مگر تو دروغ نگفتی؟!غیبت نکردی؟!تهمت نزدی؟!دل کسی را نشکستی؟!بد گمان نشدی؟!ناامید نشدی؟!...قضاوت با خودت...شاید باز بگی من هیچ کار بدی و گناهی انجام ندادم...خوب قبول!!!اما آیا در تمام لحظات خدا را حس کردی؟؟؟خدا را ناظر بر خود دیدی؟؟؟عرفای ما در هر چیز خدا را می دیدند و اگر آنی از خدا غافل می شدند،یعنی در چیزی خدا را نمی دیدند و بی حضور خدا از آن لحظه می گذشتد،زبان به استغفار می گشودند.حالا حساب کن در طول شبانه روز چند بار از یاد خدا غافل شدی؟؟؟!!!پس استغفار کن.
(یه مسافر)
یکی از صالحین به فرزند خود گفت:مرا به تو حاجتی است.پسر گفت:هرچه بفرمایی اطاعت می کنم.پدر گفت:شب که به منزل می آیی هرچه از هنگام خارج شدن از منزل گفته و انجام داده ایی برایم نقل کن.پسر قبول کرد.
شب که آمد شروع به نقل کرد،تا رسید به حرف های زشتی که زده بود و کارهای ناروایی که انجام داده بود،از پدر خجالت کشید که بگوید.دست پدر را بوسید و گریه کرد و گفت:ای پدر از این حاجت بگذر و جز آن هرچه بفرمایی اطاعت می کنم.زیرا از تو خجالت می کشم.
پدر فرمود:ای پسر من بندۀ ضعیف و عاجزم از من خجالت می کشی،ولی فردای قیامت در محضر رب العالمین چه خواهی کرد.این موضوع و موعظه سبب توبۀ پسر گردید.
امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه می فرماید:کاری که می خواهی انجام دهی،حرفی که می خواهی بزنی چنان باشد که فردا بتوانی بخوانی.
آیا می توانی فردا بخوانی که در فلان روز فحش دادم؟ در فلان روز کار زشت را انجام دادم؟پس اگر نمی توانی چرا؟!...
هم اکنون در فکر باش.

بنده همان به که ز تقصیر خویش،عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندی اش،کس نتواند که به جای آورد