مردی در حضور امام حسن(ع) ایستاده و گفت:«ای فرزند امیرمؤمنان!سوگند به آن که این نعمت را به تو داده که واسطه ای برای آن قرار نداده،بلکه از روی انعامی که بر تو داشته آن را به شما مرحمت فرموده،که حقّ مرا از دشمن بیدادگر و ستمکارم بگیری که نه احترام پیران ِسالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم کند!»
امام(ع) که تکیه کرده بود،برخاست و سرپا نشست و به آن مرد فرمود:«این دشمن تو کیست تا من شرّش را از سر تو دور کنم؟»
عرض کرد:«فقر و بیچارگی و نداری!»
امام(ع) سر خود را به زیر انداخت و لختی اندیشید و سپس سر برداشت و به خدمتکار خود فرمود:«هرچه موجودی داری،حاضر کن!»
خدمتکار رفت و پنج هزار درهم آورد.
امام(ع) فرمود:«این پول را به این مرد بده.»
آنگاه به آن نیازمند فرمود:«به حقّ همین سوگندهایی که مرا به آن سوگند دادی،هرگاه این دشمنت برای زورگویی نزد تو آمد،حتماً برای گرفتن حقّ خود نزد ما بیا!»
(همراه با درماندگان،عبدالرحمن باقرزاده بابلی)
ای شیعه،زمان فخر و عزت آمد
چون یوسف اهل بیت عصمت آمد
او سبط محمد(ص) است و فرزند علی(ع)
یعنی که کریم آل عترت آمد
"سالروز شکفتن اولین گل خوشبوی بوستان فاطمی مبارک باد"