
وقتی منصور دوانیقی خانۀ امام جعفر صادق(ع) را آتش زد،نمی دانم دقیقا چه تعداد از شیعیانی که شاهد بودند فکرشان بی درنگ به سمت خانۀ آتش گرفتۀ علی(ع) و فاطمه(س) رفت؛
وقتی منصور دوانیقی نیمه شب امام جعفر صادق(ع) را با سر برهنه و بدون عبا،ظالمانه بازخواست نمود و گفت:تو خجالت نمی کشی با این سن ادعای ریاست می کنی و بین مسلمانان جنگ می اندازی؟!،نمی دانم دقیقا چه تعداد از شیعیانی که شاهد بودند فکرشان بی درنگ به سمت جد مظلوم ایشان امام علی(ع) رفت؛
وقتی منصور دوانیقی شمشیر کشید تا گردن امام را بزند،ولی تا سه مرتبه چهره پیامبر اکرم(ص) را مشاهده نمود،نمی دانم دقیقا چه تعداد از شیعیانی که شاهد بودند فکرشان بی درنگ به سمت جد غریبشان امام حسین(ع) رفت؛
وقتی منصور دوانیقی با زهر وجود مقدس امام را مسموم کرده و باعث شهادت امام شد،نمی دانم دقیقا چه تعداد از شیعیانی که شاهد بودند فکرشان بی درنگ به سمت امامان معصوم حسن(ع)،سجاد(ع) و باقر(ع) رفت؛
فقط می دانم نبودید تا انتقام بگیرید از سیلی ای که ناجوانمردانه به صورت مادرت زهرا(س) زدند تا شهادت اجداد بزرگوارتان...فقط شما برایمان مانده اید؛که می دانم مقصر شما نیستید که از ما روی گردانید مقصر مائیم که نه تلاشی در جهت خودسازی داریم و نه لیاقت درک حضور شما را؛
آری!همین گونه است قصۀ شیعۀ ظاهری...می ترسم العجل العجل ما هم قصه شود برای نسل های بعدی...پس از خدا بصیرت و لیاقت درک حضور خود را بطلبید که ما تنها شما را داریم؛ای صاحب الزمان(عجل الله الفرجه الشریف)...
(یه مسافر)