در عملیات فتح پنج،وظیفه ما منهدم کردن نیروهای دشمن بود.تپه را که تحویل گرفتیم،آتش تهیه سنگین عراقی ها شروع شد.نزدیک صبح،حمله عراقی ها شروع شد.چون وظیفه ما تنها انهدام بود،دلیلی نداشت آنجا بایستیم.
هوا گرگ و میش بود.موقع نماز شده بود.اما برادرها مجبور بودند که برگردند عقب.ما الله اکبر را گفته بودیم و رکعت اول را شروع کرده بودیم که یک عده گفتند:«زود باشید،معطلی دیگر جایز نیست.»
مانده بودیم که بیاییم عقب یا اینکه نماز را ادامه بدهیم.با اتکای به خدا گفتیم نماز را می خوانیم،هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
نماز را تمام کردیم و بعد برگشتیم عقب و با عنایت خداوند اتفاقی برایمان نیفتاد.[1]

رمز موفقیت در جبهه ها،توکل بود.وگرنه چطور ممکن بود نیروهای ما که به ظاهر دستشان خالی بود،در برابر دشمن،آن هم دشمنی که از همه لحاظ مجهز و از حمایت آمریکا برخوردار بود،مقاوم و پیروز باشند؟!ما بارها در خاطرات خوانده و شنیدیم که نیروهای ما حتی گاهی چند شب و روز نه خواب و نه خوراک داشتند،ولی با این وجود از لحاظ روحی با منبع لایزال چنان در ارتباط بودند که دشمن از آنان می ترسید.و این توکل با حضور قلب در نماز و توجه به نماز اول وقت حتی در سخت ترین شرایط نمود بیشتری داشت.
نیروهای ما،چه آنانکه رفتند و شهید شدند و چه آنانکه ماندند و گرمی بخش جان شدند،نمونه واقعی «حسبنا الله و نعم الوکیل» بودند...کاش بیاموزیم.
(یه مسافر)
1.برادر سید سعید نوربخش-برگرفته از کتاب پیشانی سوخته